می گویم : زمستان ! تو خیلی بدبینی . باور کن دیگر کاری از دست تو بر نمی آید . قبول کن دیگر تمام شده ای . باور کن سپیدی تو مال برفهایی است که از آسمان آمده اند و هیچ ربطی به دل سیاه تو ندارد . تو مگر نمی بینی که نسیم ، چگونه به شوخی با شکوفه ها نشسته است ، مگر غنچه ها را نمی بینی که با قلقلک نسیم ، گلخند می زنند؟ تو چه می دانی رنگ سبز چیست . شاید چند تا درخت کاجی که حتی در سرمای سخت تو هم سرپا ایستاده اند بتواند در این مورد کمکت کند .
نه ؟ هنوز باورت نمی شود ؟ ببین ! بیا با هم روراست باشیم . تو سه ماه تمام ، تمام ِ زور خودت را زدی تا ما باور کنیم هستی . بسیار خوب هستی . اما هیچ می دانی که بعدش ، وقتی که تو نیستی ، فصلهای قشنگ دیگری هم هستند ؟ می دانی بعد از رفتن تو بهار می رسد و در آن فصل ، تمام دانه هایی که تو در زیر خاک احتکار کرده ای به شوق دیدن او بالا و بالاتر می آیند ، آفتاب را که می بینند از همه فرمانهای تو سرکشی می کنند و تمام تلاششان را می کنند که به او برسند ؟
ببینم ! نکند تو همه اینها را می دانی و فقط از روی حسادت ، چشمهایت را بر روی بهار می بندی؟ بله ، داشتم می گفتم وقتی که دانه ها به شوق رسیدن به آفتاب بالا می روند ، می بینند این خودشان هستند که سبز شده اند و بهار را آورده اند .
راستی ! تو که به بهار حسودیت می شود چرا هیچ وقت نخواستی مثل او باشی ؟ چرا هیچ وقت به همان سروستانهایی که گفتم حتی در زمان حکومت استبدادی تو سرفراز می ایستند سر نمی زنی ؟ دلم می خواهد به این سؤال من صادقانه جواب بدهی : تو چرا هیچ وقت به بهشت زهرا نمی روی ؟ همانجایی که هزارها بهار سبز در حریری از سپیده استراحت می کنند . تو چرا لاله ها را نمی شناسی ؟ آن همه شقایق ارغوانی رنگی که دور تادور آن حریم مطهر را فرا گرفته اند آیا هیچ تو را به این فکر نمی اندازد که در رفتارت تجدید نظر کنی و کمی مهربانتر باشی ؟
نکند تو اصلاً زیبایی شناسی نمی دانی و خیال می کنی زیبایی همان قیافه لخت و عور درختان بی حجابی است که در قلمرو فرمانرواییت بدون هیچ خجالتی خودشان را سرپا نگه داشته اند ؟ بیا دستت را به من بده تا تو را به جایی ببرم که درختانش حجاب سبز رنگی به سر دارند و نیلوفرها این فرزندان مؤدب خود را چگونه در آغوش می کشند و بالا می روند و به معراج می رسند .
تو فکر می کنی مردمی که چند روز به رفتن تو مانده ، به خانه تکانی می پردازند ، برای چه کسی این کارها را می کنند؟ اگر نمی دانی بگذار من برایت بگویم که اینها این کارها را جز برای استقبال از بهار نمی کنند. و شوق دیدار این میهمان عزیز ، همه آنها را به تلاش و تکاپو می اندازد . اما بگذار این سوء تفاهم را هم برطرف کنم که مردم هیچ دشمنی با تو ندارند و اگر تو هم بخواهی به استقبال بهار بروی ، خیلی راحت می توانی با آنها همگام شوی و این مردم بی کینه هم خیلی راحت می توانند از خطاهای سیاه تو در این چند ماه بگذرند . باور کن شوخی نمی کنم ، می توانی امتحان کنی .
شاید مردم اوایلی که تو آمدی گول لباسهای حریر سپید تو را خوردند و نمی دانستند که چه بلایی برای درختان سبز آنها هستی ولی حالا که دیگر نمی توانی آنها را فریب بدهی ، آنها همه جا توی خیابانها جمع شده اند و به نفع رنگ سبز شعار می دهند . تو فکر می کنی جلوی این همه جمعیت را با آن گارد زغالی و سیاهت می توانی بگیری ؟ اگر این طور خیال می کنی اشتباه می کنی ، تو خیلی که از حکومتت مانده باشد دو سه روز دیگر است و بعد فروردین ماه می رسد و تمام مردم به همراهی طبیعت طی یک رفراندوم به حکومت « جمهوری سبز » رأی خواهند داد و قانون اساسی سرخ خود را به تمام جهان صادر خواهند کرد . و لای هر برگ آن هم ، یک برگ لاله می گذارند . ببین دیگر ورق برگشته است و شب هم حداکثر تا چند روز دیگر می تواند بیشتر از روز باشد ؛ بعد از آن مجبور است به نفع روز کوتاه بیاید و ورقه تساوی را امضا کند . من به تو قول می دهم عزت نفس روزهای آفتابی این اجازه را به شب نخواهد داد و حتماً تا کوتاه کردن دست شب از ساعات روز ، تمام تلاششان را خواهند کرد.
اگر بخواهی می توانم یک چیز دیگر نشانت بدهم تا حسابی حالت گرفته شود . توی خانه ما ، مادر شجاع من گلدانهایی را که از دست گزند تو به اطاق میهمانی برده بود را یکی یکی به ساحت مقدس حیاط می آورد ، آنها را کنار باغچه ردیف می کند ، با قیچی آنها را هرس می کند ، باغبان سبیلوی خانه ما که همان پدرم باشد باغچه را بیل می زند و مادر بذر گلهایی که قرار است تا چند روز دیگر از دامان بهار سبز شوند را می کارد و حیاط ما را گلستان می کند : گل مریم ، لاله عباسی ، رازقی ، نیلوفر ، اطلسی ، حسن یوسف و البته شمعدانی . ناراحت شدی ؟ نه ؟
هی ! زمستان ! کجا می روی ؟ چرا گریه می کنی ؟ بیا ! بهار هیچ دشمنی با تو ندارد ...
نوروز 1370 خورشیدی - تقی دژاکام

پانوشت پایانی : این بهاریه را درست 20 سال پیش ، دو سه روز پس از خواستگاری ! نوشتم که در کیهان 28/12/1369 چاپ شد . احساس کردم شاید خوانش مجدد نوشته ای که برای بهار 20سال پیش نوشته شده برای مقایسه اش هم که باشد بد نباشد . بااین حال می دانم اگر این نوشته امروز چاپ می شد لابد متهم به طرفداری از سبزها می شدم اما جالب است که آنروزها - مثل همیشه تاریخ - سبزها جبهه خوبان و مؤمنان بودند ( قرینه های آن در نوشته زیاد است ) . در ضمن هر کاری کردم خودم را راضی کنم در حد چند کلمه این نوشته 20 سال پیشم را ویرایشی کنم تا دلچسب تر شود ، دلم نیامد . بنابر این ، این روزنوشت عین همان چیزی است که درست در آستانه بهار سال 70 در کیهان درج شد .
پیشاپیش بهار 90 و فرا رسیدن سال جدید را به همه دوستان و مخاطبان آب و آتش شادباش و تبریک می گویم و امیدوارم سال جدید ، سال دیدار بهار آفرینی باشد که چشمان منتظر ما را به راه آمدنش ، بارانی نگاه داشته است . در مواقف و مواقع دعاهایتان ، به یاد من هم باشید ؛ می دانیدکه رسم رفاقت چنین اقتضایی دارد .
این وبلاگ تا پایان تعطیلات نوروزی به روز نمی شود ، به گفته قیصر : « گفتم این عید ، به دیدار خودم هم بروم ...» . خداحافظ و التماس دعا.




